تبليغاتX
مكاتبات انساني
گفتني ها كم نيست،من و تو كم گفتيم
 هدیه ای برای دل خودم

از اهالي امروز بود

و با تمام افق هاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد

صدايش

به شكل حزن پريشان واقعيت بود.

و پلك هايش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد.

ودستهايش

هواي صاف سخاوت را

ورق زد

ومهرباني را

به سمت ما كوچاند

وبه شكل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي آينه تفسيركرد.

واو به شيوه باران پراز طراوت تكرار بود.

و اوبه سبك درخت

ميان عافيت نور منتشر مي شد.

هميشه كودكي باد را صدا مي كرد .

هميشه رشته صحبت را

به چفت آب گره مي زد.

براي ما ، يك شب

سجود سبز محبت را چنان صريح ادا كرد

كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم

ومثل لهجه يك سطل آب تازه شديم

و بارها ديديم

كه با چقدر سبد

براي چيدن يك خوشه بشارت رفت .

ولي نشد

كه روبه روي وضوح كبوتران بنشيند

ورفت تا لب هيچ

وپشت حوصله نورها دراز كشيد

وهيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشاني تلفظ درها

براي خوردن يك سيب

چقدر تنها مانديم .

|+| نوشته شده توسط عليرضا سعيدي در پنجشنبه پنجم آذر 1388  |
 در دلی از روی خشم
بنویس مرد . بنویس که بدونن هستی

بنویس که بفهمن که از بس که دروغ شنیدی خسته شدی . بنویس با خشم و هیاهو بنویس .

بنویس از اون شبایی که با ذوق می نوشتی . بنویس که بدونن هنوز ذوق داری

بنویس مرد . کم نیار . مایوس نشو . بنویس که مرد و این روزهای سخت

ننویس از بی مهری و نامردی و دروغ و حرفهای به ظاهر روشنفکرانه . ننوییس از اونایی که فقط تو رو برای اهداف خودشان می خوان .

بنویس مرد که خدا رفیقته . بنویس از اینکه ناراحتی . اما اینم بنویس که...

بنویس از آرامشی که داری و تو این شب ها با وجود مشکلات خیلی خیلی که داره برات به وجود می آد هنوز می تونی اون آرامش رو داشتی

خشم داری . می دانم . می فهمم

اما کار تو تمام نیست . کاراونایی تمومه که بادروغ خیلی چیزا رو دارن می پوشونن

پس می نویسم .

جالبه که حوصله نوشتن رو نداشتم . اما نوشتم .

خدایا به باورم قسم فقط تو موندی برام . دیگه به بنده هات زیاد اعتماد ندارم .بک روز خوبن . یک روز بد . یک روز ان قدر هواتو دارن و یک روز .....

خدای من عجیب نیست که همه ما وقتی کم می آریم میگیم خدایا؟

خدایا دوست دارم .

 

|+| نوشته شده توسط عليرضا سعيدي در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  |
 ای کاش بشه...

صبح از خواب پا مي شيم . مي گيم الهي به اميد تو . امروز رو يكي از بهترين روزهاي زندگي مون كن .

مي رم صورتمو آب مي زنم . به ذره كوچيك دنياي كوچيك خودم و آينه نگاه مي كنم .

غرور سرتا پاي وجودمو مي گيره ، اينكه مي بينم سالمم ، دوتا چشم دارم . دو تا گوش دارم ، دماغ دارم . ابرو دارم و يك تن بي عيب و خدا رو شكر سالم .

اين غرور تا چند دقيقه با من هست . اما نمي دونم چي مي شه كه بعد از گذشت زمان به مرور زمان اين غرور قشنگ و خوب يواش يواش جاشو مي ده به فراموشي از خوبي هايي كه داري و بعد ناراحتي از اينكه چه بدي هايي داري ؟  و اين يك كم كه نه خيلي زياد ناراحتت مي كنه .

به فكر چاره مي افتي . نمي دوني چيكار بايد بكني كه  وضعيت رو به حالت عادي اول خودش برگردوني . يواش يواش مشكلات ديگه زندگي هم كه ممكنه هروز براي همه ما آدما بيفته هم مي آن سراغت . ديگه بدتر .

حالا بايد چيكار كني ؟ بايد چه كني كه آرامش خدايي بياد سراغت و آرام بگيري و اين آرامش رو هم به ديگران انتقال بدي .

تنهايي . اما نمي دوني اين تنهايي راهش چيه ؟

 كار ؟ فقط كار ؟

نه اين نمي تونه راه حل خوبي باشه .

چيكار بايد كنم ؟

آهان پيداش كردم . حالا كه به هر دليلي كسي رو نداري كه برات ناز كنه و مرهمي براي دل خستت باشه . حالا كه  همنشين با معرفت و خوبي نداره كه پاي حرفات بشينه و غير از كار از خوبي هاي روزگار باهات صحبت كنه .حالا كه مي توني با رفيق هميشگي . كه اسم اش خداست باشي و باهاش حرف بزني مي گردي و دنبال يك جاي مناسب مي گردي تا بتوني دو كلام باهاش حرف حساب بزني و كجا بهتر از درياو كوير .

وكجا بهتر از طبيعت زنده خدا كه ما آدما به شدت فراموشش كرديم . كاش بشه دوباره بريم كوير . كاش بشه .

|+| نوشته شده توسط عليرضا سعيدي در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 آقایون و خانومای گل . به پيشنهادم فكر كنيد

چقدر دلچسبه ديدن تئاتر : چقدر كيف مي ده ديدن چيزايي كه از درونت داره خبر مي ده و تو به هيچ عنوان نمي توني به زبون بياري و مي ري رو صحنه تئاتر و به بهترين شكل ممكن مي بيني

و چه قدر حيف كه خيلي از ما آدما اصلا حوصله ديدن تئاتر رو نداريم .

كاري به نحوه و كيفيت اجراي يك اثر نمايشي و اينكه چه نمايشنامه و چه كارگردان و چه بازيگرايي دست به خلق يك اثر نمايشي مي زنن ندارم  ، اما خود من خدا وكيلي وقتي وارد تالار نمايشي ( اصلا هم فرقي نمي كنه كجا ) مي شم ان قدر آرامش مي گيرم كه نگو و نپرس . با خودم مي گم خدايا چي مي شد ما آدما فارغ از مسايل و مشكلات مادي كه تو زندگي داريم همش تئاتر مي ديديم .

آخ اگه بدونيد چه كيفي داره ديدن تئاتر .

چند روز پيش كه رفتم كوير ديگه تصميم جدي گرفتم كه به محض اينكه سرم خلوت شد بشينم و يك نمايشنامه را براي اجرا آماده كنم . حالا چه نمايشي ، نمي دونم . اما تمام تلاش خودمو مي كنم كه يك نمايش كمدي رو اجرا كنم . آخه عاشق ديدن نمايش هاي كمدي هستم ، البته نه كمدي هاي سخيف و مبتذلي كه مي خواد با دادن الفاظ ركيك تو صحنه ، تماشاگر رو بخندونه . الهي كه بتونيم .

آي آدماي شريفي كه ديدن تئاتر براتون سخته و نمي تونيد باهاش ارتباط برقرار كنيد، بدونيد اگه فقط يك بار ، فقط يك بار دست به يك انتخاب خوب بزنيد و برين يه سمت يك تالار نمايشي كه تئاتر شهر معروف ترين اونهاست شك ندارم كه معتادش مي شين . عين من . مي شه زندگي تون . مي شه نفستون . البته براي آدماي تنهايي مثل من .

 حتي اگر هم تنها نباشين اگه دو نفري به تئاتر برين حتم دارم مي شه يك دوست و رفيق باحال كه هروقت مغزتون از روزگار پكيد مي تونيد باهاش درد دل كنيد .

به پيشنهاد من فكر كنيد . راستي نگران بليت هم نباشين . اونايي كه با من آشنا هستن مي دونن من براي وارد كردن يك تماشاگر به جمع خانواده تئاتر از هيچ تلاشي مضايقه نمي كنم .

البته بهتره اين رو هم بدونيد كه در حال حاضر 4 نمايش خوب از بين اين نمايشا روي صحنه هستند .

اولي نمايش ”عشق لرزه” نوشته اريك امانوئل اشميت به كارگرداني بزرگوارم سهراب سليمي در تالار چهار سو تئاتر شهر

دومي نمايش ”رومولوس كبير” نوشته فردريش دورنمات به كارگرداني استاد جوانم  نادربرهاني مرند

سومي نمايش ” لير شاه ” به كارگرداني دوست خوبم آرش دادگر  

و چهارمي كه يك نمايش فوق العاده عالي و غير قابل پيش بيني به نام ” اديپ” كه يكي از بهترين دوستان من به نام حميد پور آذري (كارگردان نمايش موفق غلتشن ها) اون رو با بر وبج جنوب شهر كارگرداني كرده و يك كار توپ توپ توپ تحويل تماشاچي داده .

البته قرار بود من هم سهم كوچيكي تو اين نمايش به عنوان كارآموز و شاگرد حميد در مقام بازيگر داشته باشم كه از همان اول كار به دليل مشغله هاي زيادي كه داشتم كنسل شد .

در هر حال سرتون رو درد نيارم . بياين تئاتر ببينيد .

با تمام وجودم ازشما دعوت مي كنم .

 

|+| نوشته شده توسط عليرضا سعيدي در جمعه هشتم آبان 1388  |
 یک دسته نوشته های شاید نامربوط

 آهاي اهالي روزگار پرگلايه اي  كه خوب و بدشو ما تعيين مي كنيم

آهاي  مردم  بي معرفت و با معرفتي كه خيلي از حرفامون فقط حرفه

آهاي آدمايي كه فقط تو ايام خوبي و خوشيه كه به داد هم مي رسيم

چرا همه ما اينجوري شديم ؟ چرا ؟

چرا يكي بهت زنگ مي زنه و كارش كه راه افتاد ديگه زنگ نمي زنه ؟

چرا وقتي كار آدما را راه ميندازيم (البته در حد توان ) تموم ميشيم براي ديگران

چرا وقتي مي نويسيم از دل و تنهايي واين جور حرفا بهمون مي گن نا اميد ؟

مگه در دل كردن نا اميديه ؟

چرا ان قدر بي انصاف شديم ؟

چرا انقدر ظريف شديم كه با يك نگاه هرزه مي شكنيم ؟ چرا ؟  چرا ؟ چرا ؟

 من عصباني نيستم ، من ناراحت نيستم ، من خوبم اما ….

 

خيلي وقته دارم فكر مي كنم ، فقط دارم فكر مي كنم . فكر اين آدماي دور و اطرافم كه ديگه نمي فهمي اصلا باهات هستن يا نه ؟ رفيقت هستن يا نه ؟

دوست دارم از همه جا بنويسم ، از اينكه چي داره تو اين روزگار مي گذره

اما وقتي چشامو باز مي كنم از بي معرفتي و بي انصافي آدمايي بايد بنويسم كه خيلي خيلي بي انصافن ديگه …

اي بابا …. بي خيال  

من كه خودم پر از اشكالم ، پر از عيبم اما به خدا تمام تلاشمو مي كنم كه خوب باشم و خيلي چيزاي ديگه

بگذريم (چقدر يكهو الكي داغ كردم )

 

شايد اينا حرفاي عاشقانه و بچه گانه اي باشه براي خيلي  از ما آدما .

 اما من دوست دارم اينجوري بچگي كنم .

اگه بچگي اينه كه بعد از يك مدت طولاني بري سراغ كتابخانه منزل و حافظ و سعدي و سهراب و اخوان و فروغ و مشيري بخواني ، خيلي خوبه .

اگه بچگي و خيال بافي و رويا پردازي اينه كه يكهو به سرت بزنه و در عرض يك روز بزني و بري تو دل كوير و تو شب عظمت خداي خودتو ببيني و ببيني كه هيچي نيستي . خيلي خوبه .

اگه بچگي اينه كه به خودت بياي و ببيني كه رفتي مشهد و تو حرم امام رضا داري باهاش حرف بزني كه خيلي خوبه

كاش همه بچه باشيم ، كاش عمر بگذره و دلمون بچه باشه (منظورم كودك درون نيست )

 

همه ما مي دانيم بايد كار كنيم ، نون دربياريم ، رويا پرداز و خيال باف نباشيم ، به فكر آينده بهتر و چيزاي مهم باشيم اما مي دونيم كه بايد در كنار تمام اينها كه جزو لزومات زندگي ماست چي داشته باشيم ؟

آيا به اين فكر كرديم براي اينكه بتونيم رضايت همه رو فراهم كنيم چيكار كنيم ؟

مي خوام فكر كنم ، مي خوام فكر كنم ببنيم قفل زندگي ما ادمايي كه يك جوري شديم چطوري باز مي شه ؟

مطمئنم كه باز مي شه ، مطمئنم ، اما بايد بهترين راه رو انتخاب كنم .

اين بهترين راه فقط از يك راه امكان داره كه بايد تو دل همه ما آدما محفوظ بمانه، كه اگر روزي راهشو به دست آورديم به كسي تقلب نرسونيم و صبر كنيم خود آدما پيداش كنن .

 

اين روزا خيلي احساس تنهايي مي كنم ، خيلي ، خيلي

حس مي كنم كسي نيست ، فكر مي كنم كه بايد چه كرد ؟

اما خدا به من گفته ، خدا خودش گفته مگه مي شه آدما و بنده هاي من تنها باشن .

خدا گفت : بنده من اين حرفا چيه مي زني ؟ يك رفيق داري عين يك دسته گل كه تمام زمين و آسمان مال اونه و نمي ذاره هيچ حركتي و كاري بدون اراده اون انجام بشه .

خدايا رو رفاقتت حساب مي كنم ، مثل هميشه

|+| نوشته شده توسط عليرضا سعيدي در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 همیشه می خواستم بگم...

هر كه رفت پاره اي از دل ما را با خود برد. اما او كه با ماست . او كه نرفته است . از او بپرسيد كه چه مي كند با ما .

گفتي : ديدي؟ ديدي چه ساده و چه به سادگي از شب و ماه و ستاره گفتيم و ا زهم گذشتيم ؟ ديدي هيچ كس از ما با ما نبود ؟

گفتم : آره ، مي دانم ، خوب

گفتي : من از خورشيد و تو از ماه گفتي . همه هرچه داشتيم رو كرديم و به همراهي گذارنديم روزگار را

بابايي

 من هميشه مي خواستم عشق را در كنار زندگي داشته باشم

تو و من

من و تو خودمان را به زندگي بگوييم .

گفتم : مي گوييم فرزندم ، امان بده .

گفتي : چه روزها  و چه شبهايي كه از شما مي خواستم ، التماس مي كردم ، بابايي به زندگي فكر كن . به آنچه كه در كمين ما نشسته است . تند و جاري و سركش

هي مي گفتم بابايي براي يكي و يگانه شدن بايستي كه ما آبروي عشق را نگه بداريم

چه روز ها و چه شب هايي كه از دست شد .

گفتم : آن روزهايي كه رفتند و آن شبهايي كه جا نهاديم در پستوي دل . حكايت دل ما بود فرزندم

گفتي ، خودت گفتي بابايي كه رد هر انچه كه رفت نبايد گرفت . پس از آنچه كه رفته است نگو . بگذار از آنچه كه مي آيد بگويم . از روزگار پرگلايه  و از آنچه كه مرا دل تنگ كرده است . از آنچه مرا در خود به فكري عميق فرو برده است . بگذار اين بار از بابايي بگويي

 ازكسي كه از دل فرزندش بي خبر است .

بابايي !

به بويت قسم . خسته ام . ديگر چشمهايم اشكي ندارد براي ريختن . ديگر از اين همه واهمه پكيدم . پكيدم .

 مي فهمي ؟‌

گفتم : سعي مي كنم ، جون بابايي من . من مهياي شنيدنم . بگو . به بابايي بگو

-----------

يادت هست بابايي ؟

گفتي : حيا و حجب فرزندم اجازه نمي دهم كه رو در روي بابايي بگويد از آنچه كه نمي تواند .

گفتي : بگو فرزندم . بگذار دلت بگويد و دستت بنويسد .

بابايي

به جان تو كه از هيچ كس و نا كس گله اي ندارم . از عزيزانم حتي .

عزيزاني كه من را به سادگي باد ....

نه .... نه....

ديگر جايي براي گلايه نيست . تنها مي خواهم بنويسم  كه ....

روزي روزگاري پيش آن كه مرا مهرباني آموخت ، پيش دلم . كم نياورم .

-------------- 

مي خواستي بشنوي ؟ بشنو .

اين فرزند بابايي است كه مي خواهد بگويد . بخواند .

بخوان بابايي . با تمام دل بخوان 

------------- 

از ياد نمي برم . هرگز . تورا و مهر زيباي تو را

لحظه قشنگ مهر ورزي و به اوج رسيدن را

خواستني و تمام نشدني

حالا . اينجا كنار اين همه خاطره باراني . تنها به تو مي گويم

دوستت دارم . كه مي خواهم بماني . بمانم . نه در لحظه ها و ثانيه ها . كه در تمام نفس ها .

بي دريغ تر از هميشه

حضور معطر تو . بودن ، درست آن زمان كه نيستي و لحظه ها با بوي خاطره هامان جان مي گيرند . مي مانند . مي مانند.

 براي من فقط يك نگاه تو . همين قدر كه بدانم هستي كافي است . بابايي

حالا همين جا و هرجا . كه نباشي و باشم .

يك حس آشنا مرا با خود مي برد . فرياد مي زند كه هستم . با تو . كنار تو

 --------------- 

هوا ، هواي جنوب و شما ل ، نرم بادي و ريز ريز باران . زمين خيس و نمناك . آميخته به عطر باران .

و من . بابايي هستم كه مي نويسم و مي گويم .

قرار نيست كه بمانم . پس در باران با او مي شوم .

قرار ماندن ندارم .

موسمي كه ابر خاكستري دل باراني است....

نه . نخواه از من . اگر مي خواهي كه باشم بايد بروم .اما...... نه بي تو

كه با همه تو

با همه  آنچه كه تورا فرزندم ناميدم .

ساده --- متين --- و  تو من را بابايي صدا كردي .

-------------- 

اين دل نوشته ها را دوستش دارم .

همه اين كلمات و واژه ها را كه نه ، كه تمامي مقصود دلم را .

اهل روزگار بدانند كه من ....

حتي آن مهري كه به ....

هنوز ان گوشه هاي ناياب دلم براي بودن با او بي قرار است

هنوز نامش عزيزترين زيباييهاست در اين اوقات دل تنگي ها كه هركدام از ما آدم ها بايد داشته باشيم و اگر نداشته باشيم آدم نيستيم .

هنوز........

--------------- 

من اگه از چشماي تو مي گم .

من اگه در پي نام و نشون تو هستم .

من اگه از رفاقت تو با تيغ نا رفيق به گلو نشسته ات

من اگه از زخم كاري دل مي گم . مكدر نشو . جون پناه من

من ازتو مي گم كه ببيني روزگار براي همه سخته و تن زخمي عاصيه از همه چه

تا تو ببيني كه دلم تنگه براي خونه

دلم تنگه براي آسموني كه مي دونيم آبي نيست

دلم تنگه براي دل فولادم كه ديگه خم شده ، تا شده

دلم تنگه براي ابري كه دلش  پر گريه است

دلم تنگه برا بارون

بارون.....

تروخدا بذارين بارون بياد .

بذارين چشما خيس از دعاي مادر بشه

با شمام با معرفتا

محض رضاي عشق ديگه آفتابو جيره بندي نكنيد .

فرصت عشق از ما نگيريد

روشني رو از چشما نگيريد

 یا علی

 

|+| نوشته شده توسط عليرضا سعيدي در چهارشنبه یکم مهر 1388  |
 یک کم بیشتر نگاه کنیم

اين روزهاي سخت كه همه يك جورهايي فكر كار وبار خودشون شدن و فقط به خودشون فكر مي كنن ،  فقط دلم مي خواد به يك چيزي زل بزنم و نگاه كنم و بهش فكر كنم .

 اينكه واقعا چرا همه چيز داره زود تموم مي شه ، چرا همه خوبي ها زود تموم مي شه  اما سردي و سختي مي خواد دير از پيش ما بره .

هي مي خواي خودتو بزني به اون راه  كه اي بابا بس كن اين حرفا رو . تا كي مي خواي اينجوري فكر كني . اما يه پروسه كوتاه زماني كه مي گذره مي فهمم كه زياد بيراه نمي گم . زياد غيرمنطقي حرف نمي زنم ( البته از نظر خودم ) ما راه خودمونو گم كرديم . بعضي از ما اصلا نمي دونيم كجاييم . نمي دونيم داريم چي كار مي كنيم . فقط بعضي موقع ها كه بيشتر به خودمان نگاه مي كنيم مي بينيم شديم فقط يك آدم آهني كه مي خنده و گريه مي كنه و غذا مي خوره و كار مي كنه اما يك چيزرو  فراموش كرده . احساس ، احساس ، احساس

كجاست اين احساس فراموش شده انساني ؟ كجاست رفاقت ها و مهرباني ها كه ما سالهاي پيش ازمادر و پدرمون ياد گرفتيم . كجاست اين روابط پيچيده انساني كه اين روزها داريم مسخره اش مي كنيم .

و اينجاست كه مي رم سراغ رفيقم و براش نامه مي نويسم . مثل يك بچه كوچولوي هفت ساله كه اين روزها آدم هاي روشنفكر بهش مي گن كودك درون ( بخنديم )

 

----رفيق خوبم

چرا هرچه بيشتر به دنبالت مي گردم كمتر تورا مي يابم ؟ اي كاش تو را هميشه مي ديدم

 اي كاش من صميمي ترين و نزديك ترين همراه  تو بودم

اي كاش شب ها كه خسته از بيرون به خانه مي آمدي مي توانستم مرهمي برسينه پر غصه تو باشم  و همه آنچه از در روز از بندگان ديده بوده و شنيده بودي با برايشان آرزو كرده بودي برايم بازگو مي كردي .

و اي كاش در كنارم بودي از حرفهاي دلم براي تو نجوا مي كردم و تو مي شنيدي از آنچه كه آرزو داشتم .

آرزويي كه همه آن تو بودي .

آنچه داشتم تو بودي و آنچه باز مي خواستم تو بودي

اكنون تو را ندارم ، اما سينه اين كلمات گوش توست و زبان من و حرف هاي دلم چون نسيم از ميان ذهن تو مي دوند ( البته اميدوارم نسيم باشند )  

 يا علي

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عليرضا سعيدي در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 ستایش نامه ای برای خدا و بندگانش

نوري  كه ماههاست در من روشن شده و شدت گرفته بيش از پيش دلم را گرم تر مي كند .

يك احساس فراموش شده انساني ، در من با او بازگشت

احساس ؟ اما چه احساسي

احساسي كه نه بخواهد با ابتذال فروكش كند

احساس مقدسي كه روح مرا مشتاق پاك ماندن ابدي مي كند .

بزرگترين گناه و دلمشغولي من وقتي است كه نگاه مي كنم به او در ذهنم ؛ از يك فاصله معين

چنانكه به تابلوي نقاشي خيره شوم

 اي خداي من كه دارم با تو صحبت مي كنم

من هر روز عطشم از تو و بعد از او بيشتر مي شود ، اين عطش يكسره تشنگي است ؟

حالا تازه مي فهمم كه من به تشنگي محتاج ترم تا رفع عطش ، به احساس نيازمند ترم

به دوري تا رسيدن ، دوري ، اما نه چنان دوري كه بي قرار و رسوايم كند . همان چند قدم فاصله .

خدايا ،

دلم مي خواهد ساعت ها بنشينم و در چشمهاي او كه هميشه خودم از خودم دريغ مي كنم ، خيره شوم  و در يك خلسه غريب گم شوم  و تنها روبه رويش بنشينم تا نگاهش كنم و جشمهايش را رو به من بازنگهدارد تا نگاهش كنم .

خدايا

من از تو و او نا تمامم ، من را از او تمام كن و برايم به واسطه او آغازي دوباره باش

خدايا

يك ذره كوچك و ناچيز از هستي تو ، آن قدر متين و بزرگوار است كه من اين چنين مشتاق كرده است .

در مقابل همه زيباييها و متانت تو و او چه كنم ؟

او و همه انسانهاي بزرگوار دنيا مظهري از زيبايي توست در حوصله فهم من .

ستايش من از او ستايش از توست ، چرا كه اين فرزند معصوم تو نشانه قداست و پاكي و منزهي توست .

خدايا

من به رفاقت با تو افتخار مي كنم

|+| نوشته شده توسط عليرضا سعيدي در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388  |
 بخواهيم كه همديگر را كامل كنيم

زنده ياد نادر ابراهيمي نويسنده صاحب نام  در سي و چهارمين نامه خودش به همسرش نوشته :

عزيز من زندگي را تفاوت نظر هاي ما ميسازد و پيش مي برد نه شباهت هايمان . نه از ميان رفتن و محو شدن يكي در ديگري ؛ نه تسليم بودن ، مطيع بودن ، امر بر شدن و دربست پذيرفتن .

من زماني گفته ام .

عشق انحلال كامل فرديت است در جمع .

حال نمي خواهم اين مفهوم را انكار كنم ؛ ام اينجا سخن از عشق نيست . سخن از زندگي مشترك است كه خمير مايه آن مي تواند عشق باشد يا دوست داشتن يا مهرو عطوفت يا تركيبي از اينها ، و در هر حال ، حتي دو نفر كه سخت و بيحساب عاشق هم اند ، و عشق آنها را به وحدت عاطفي رسانده است ، واجب نيست كه هر دو،صداي كبك ، درخت نارون ، حجاب برفي قله علم كوه ، رنگ سرخ ، بشقاب سفالي را دوست داشته باشند – به يك اندازه هم .

اگر چنين حالتي پيش بيايد – كه البته نمي آيد – بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق . يكي كافي است . عشق ، ازخود خواهي و خود پرستي ها گذشتن است؛ اما اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .

من ازعشق زميني حرف مي زنم كه ارزش آن در”حضور” است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري .

عزيز من

اگر زاويه ديدمان ، نسبت به چيزي يكي نيست ، بگذار يكي نباشد . بگذار فرق داشته باشيم . بگذار ، در عين وحدت ، مستقل باشيم . بخواه كه در عين يكي بودن ، يكي نباشيم . بخواه كه در عين يكي بودن ، يكي نباشيم ، بخواه همديگررا كامل كنيم نه ناپديد .

تو نبايد سايه كمرنگ من باشي

من نبايد سايه كمرنگ تو باشم

اين سخني است كه در باب دوستي نيزگفته ام .

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم ؛ اما نخواهيم كه بحث ، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند .

بحث بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .

چه خاصيت كه من ، با همه تفردم ، نباشم . و تو باشي ، يا به عكس ، تو با همه تفردت نباشي و همه من باشم ؟

اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .

سخن از ذره ذره واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگي است .

من ” آلبركامو” را بر” سارتر” ترجيح مي دهم ، صادقي را به ساعدي .

باخ را بر بتهون ترجيح مي دهم ، عود را به جملگي سازها

كوه را به دريا ، دالي را به پيكاسو .

شاملو را ، حتي به نيما

تو اما ساعدي را دوست تر داري و بالزاك را .

پيانو و سنتور را به عود ترجيح مي دهي .

نه دالي را دوست داري نه پيكاسو را . ون گوك را به هردو ترجيح مي دهي .

شاملو را دوست داري ، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهري .

دريا را دوست داري اما نه دريايي را كه بايد حسرت زده به ان نگريست ...

بيا درباره همه اينها به گفت و گو بنشينيم .

بيا بحث كنيم

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم .

بيا كلنجار برويم .

اما سرانجام ، نخواهيم كه غلبه كنيم

و اين غلبه منجر به آن شود كه تو نيز چون من بينديشي يا به عكس

مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است .

تفاهم ، بهتراز تسليم شدن است .

تا زماني كه تو ساعدي را ترجيح مي دهي ، و سهراب را ، درست تا آن زمان ، ساعدي و سهراب مرا به تفكر به شناخت ، به زنده بودن و حركت كردن وادار مي كنند .

اگر تو همه من بشوي ، من و تو سهراب را كشته ايم ، وساعدي را و بسياري را

عزيز من

بيا ، حتي ، اختلاف هاي اساسي و اصولي مان را ، در بسياري از زمينه ها ، تا آنجا كه حس مي كنيم دو گانگي شور و حال و زندگي مي بخشد ، نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ، حفظ كنيم .

من و تو ، تو ومن ، حق داريم در برابر هم قد علم كنيم . و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد همديگر را نپذيريم بي آنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم .

گمان مي كنم اين از جمله آخرين حقوقي است كه در جهان كنوني براي انسان ها باقي مانده است : اين حق كه در خانه خود ، در اتاق خود ، ودر خلوت خود ، درباب بسياري  از مسائل ، از جمله سياست و آرمان هاي سياسي ، اختلاف نظر داشته باشند .

عزيز من

دونيمه ، زماني به راستي يكي مي شوند واز دو” تنها” يك ” جمع كامل ” مي سازند كه بتوانند كمبودهاي هم را جبران كنند ، نه آنكه عين مطلق هم شوند ، چيزي بر هم مضاف نكنند و مسائل خاص و تازه اي را پيش نكشند .

پس ، بانو

بيا تصميم بگيريم كه هرگز عين هم نشويم .

بيا تصميم بگيريم كه حركاتمان . رفتارمان ، حرف زدنمان ، و سليقه مان ، كاملا يكي نشود ...

و فرصت دهيم كه خرده اختلاف ها و حتي اختلاف هاي اساسي مان باقي بماند .

و هرگز اختلاف نظر را وسيله تهاجم قرار ندهيم ....

عزيزمن ، بيا متفاوت باشيم
|+| نوشته شده توسط عليرضا سعيدي در دوشنبه پنجم مرداد 1388  |
 گپی کوتاه با آقا محسن خان چاووشی
نمی دونم با من موافقید یا نه ؟ اما این دنیای موسیقی ایران به ویژه تو حوزه پاپ دنیای بسیار پیچیده و رمز آلودیه .

امروز توی خبرگزاری کار(ایلنا) که من تو اونجا مشغول به کار هستم یکی از همکارانم (خانم غزال هاشمی) گفتم که پیگیر اخبار مربوط به آلبوم های جدید محسن چاووشی باشه و جویا بشه که این آلبوم جدید چه تاریخی قراره بیاد تو بازار .

انصافا و اگر هم نخوایم از حق بگذریم آقا محسن خان چاووشی توی این سالها تونسته طرفدارای خوبی برای خودش دست و پا کنه.

 جدا از اینکه این آقای جوان و خوش ذوق خواننده با زیر زمینی خوندنش توجه خیلی ها رو جلب کرده و بعد از مدتی هم بعد از تلاش فراوان بالاخره مجوز آلبوم یک شاخه نیلوفر رو گرفته باید یک نکته رو به این خواننده خونگرم و خوش برخورد گفت که ...

آقا محسن خان چرا به محض اینکه به شهرت رسیدی ان قدر برای خودت کلاس می گذاری و از دادن یک خبر طفره می ری ؟ مگه چه اتفاقی افتاده که بگی این دو آلبوم جدیدت چه سرنوشتی پیدا کردند ؟

چرا نمی گی توزیع اون آلبومی که مدیران محترم و خوب مرکز موسیقی حوزه هنری (آقای مهدوی و همکاران) از تو تهیه کردند سپرده شده به یک موسسه معتبر و فعال موسیقی سنتی ؟

آیا این درسته که این آلبوم جدید که من هنوز اسمشو نمی دونم به دلیل ضعف اثر از نگاه کارشناسان ترجیح داده شده که تو بازار موسیقی نیاد ؟ آیا این درسته که خیلی ها می گن با انتشار این آلبوم تو در سراشیبی سقوط کاری می ری ؟

یک نکته دیگه < به این دوست و همراه عزیزت و به قولی مدیر برنامه هات بگو هر مدیر برنامه در هر شاخه هنری در ابتدای کار به مهم ترین نکته ای که باید توجه کنه رعایت اصول اولیه علم روابط عمومیه که یکی از انها ارتباط صحیح و اصولی با رسانه ها و مطبوعاته .

محسن جان به محمدرضا آهاری عزیز بگو با گفتن جملاتی مثل »همینی که هست » و «نمی تونم بگم » و خیلی از جمله های بی ادبانه که در شان یک موزیسین خوب و خلاقی مثل اون نیست کار به جایی برده نمی شه و حتی به کار تو هم لطمه وارد میشه .

|+| نوشته شده توسط عليرضا سعيدي در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
 
 
بالا