هر كه رفت پاره اي از دل ما را با خود برد. اما او كه با ماست . او كه نرفته است . از او بپرسيد كه چه مي كند با ما .
گفتي : ديدي؟ ديدي چه ساده و چه به سادگي از شب و ماه و ستاره گفتيم و ا زهم گذشتيم ؟ ديدي هيچ كس از ما با ما نبود ؟
گفتم : آره ، مي دانم ، خوب
گفتي : من از خورشيد و تو از ماه گفتي . همه هرچه داشتيم رو كرديم و به همراهي گذارنديم روزگار را
بابايي
من هميشه مي خواستم عشق را در كنار زندگي داشته باشم
تو و من
من و تو خودمان را به زندگي بگوييم .
گفتم : مي گوييم فرزندم ، امان بده .
گفتي : چه روزها و چه شبهايي كه از شما مي خواستم ، التماس مي كردم ، بابايي به زندگي فكر كن . به آنچه كه در كمين ما نشسته است . تند و جاري و سركش
هي مي گفتم بابايي براي يكي و يگانه شدن بايستي كه ما آبروي عشق را نگه بداريم
چه روز ها و چه شب هايي كه از دست شد .
گفتم : آن روزهايي كه رفتند و آن شبهايي كه جا نهاديم در پستوي دل . حكايت دل ما بود فرزندم
گفتي ، خودت گفتي بابايي كه رد هر انچه كه رفت نبايد گرفت . پس از آنچه كه رفته است نگو . بگذار از آنچه كه مي آيد بگويم . از روزگار پرگلايه و از آنچه كه مرا دل تنگ كرده است . از آنچه مرا در خود به فكري عميق فرو برده است . بگذار اين بار از بابايي بگويي
ازكسي كه از دل فرزندش بي خبر است .
بابايي !
به بويت قسم . خسته ام . ديگر چشمهايم اشكي ندارد براي ريختن . ديگر از اين همه واهمه پكيدم . پكيدم .
مي فهمي ؟
گفتم : سعي مي كنم ، جون بابايي من . من مهياي شنيدنم . بگو . به بابايي بگو
-----------
يادت هست بابايي ؟
گفتي : حيا و حجب فرزندم اجازه نمي دهم كه رو در روي بابايي بگويد از آنچه كه نمي تواند .
گفتي : بگو فرزندم . بگذار دلت بگويد و دستت بنويسد .
بابايي
به جان تو كه از هيچ كس و نا كس گله اي ندارم . از عزيزانم حتي .
عزيزاني كه من را به سادگي باد ....
نه .... نه....
ديگر جايي براي گلايه نيست . تنها مي خواهم بنويسم كه ....
روزي روزگاري پيش آن كه مرا مهرباني آموخت ، پيش دلم . كم نياورم .
--------------
مي خواستي بشنوي ؟ بشنو .
اين فرزند بابايي است كه مي خواهد بگويد . بخواند .
بخوان بابايي . با تمام دل بخوان
-------------
از ياد نمي برم . هرگز . تورا و مهر زيباي تو را
لحظه قشنگ مهر ورزي و به اوج رسيدن را
خواستني و تمام نشدني
حالا . اينجا كنار اين همه خاطره باراني . تنها به تو مي گويم
دوستت دارم . كه مي خواهم بماني . بمانم . نه در لحظه ها و ثانيه ها . كه در تمام نفس ها .
بي دريغ تر از هميشه
حضور معطر تو . بودن ، درست آن زمان كه نيستي و لحظه ها با بوي خاطره هامان جان مي گيرند . مي مانند . مي مانند.
براي من فقط يك نگاه تو . همين قدر كه بدانم هستي كافي است . بابايي
حالا همين جا و هرجا . كه نباشي و باشم .
يك حس آشنا مرا با خود مي برد . فرياد مي زند كه هستم . با تو . كنار تو
---------------
هوا ، هواي جنوب و شما ل ، نرم بادي و ريز ريز باران . زمين خيس و نمناك . آميخته به عطر باران .
و من . بابايي هستم كه مي نويسم و مي گويم .
قرار نيست كه بمانم . پس در باران با او مي شوم .
قرار ماندن ندارم .
موسمي كه ابر خاكستري دل باراني است....
نه . نخواه از من . اگر مي خواهي كه باشم بايد بروم .اما...... نه بي تو
كه با همه تو
با همه آنچه كه تورا فرزندم ناميدم .
ساده --- متين --- و تو من را بابايي صدا كردي .
--------------
اين دل نوشته ها را دوستش دارم .
همه اين كلمات و واژه ها را كه نه ، كه تمامي مقصود دلم را .
اهل روزگار بدانند كه من ....
حتي آن مهري كه به ....
هنوز ان گوشه هاي ناياب دلم براي بودن با او بي قرار است
هنوز نامش عزيزترين زيباييهاست در اين اوقات دل تنگي ها كه هركدام از ما آدم ها بايد داشته باشيم و اگر نداشته باشيم آدم نيستيم .
هنوز........
---------------
من اگه از چشماي تو مي گم .
من اگه در پي نام و نشون تو هستم .
من اگه از رفاقت تو با تيغ نا رفيق به گلو نشسته ات
من اگه از زخم كاري دل مي گم . مكدر نشو . جون پناه من
من ازتو مي گم كه ببيني روزگار براي همه سخته و تن زخمي عاصيه از همه چه
تا تو ببيني كه دلم تنگه براي خونه
دلم تنگه براي آسموني كه مي دونيم آبي نيست
دلم تنگه براي دل فولادم كه ديگه خم شده ، تا شده
دلم تنگه براي ابري كه دلش پر گريه است
دلم تنگه برا بارون
بارون.....
تروخدا بذارين بارون بياد .
بذارين چشما خيس از دعاي مادر بشه
با شمام با معرفتا
محض رضاي عشق ديگه آفتابو جيره بندي نكنيد .
فرصت عشق از ما نگيريد
روشني رو از چشما نگيريد
یا علی